تبليغاتX
انسانم آرزوست
"گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی / با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید"

از دید پسر:

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز ...

 

سالهاست که در گوش من آرام آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان

 

می دهد آزارم ...

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم :

 

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت .

------------------------------

از دید دختر:

 

من به تو خندیدم چون که می دانستم

 

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه ،سیب را دزدیدی

 

پدرم از پی تو تند دوید

 

و نمی دانستی ...

 

باغبان باغچه ی همسایه، پدر پیر من است

 

من به تو خندیدم

 

تا که با خنده ی تو پاسخ عشق تورا

 

خالصانه بدهم

 

بغض چشمان تو لیک ،لرزه انداخت به دستان منو...

 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

 

دل من گفت : برو

 

چون نمی خواست به یاد بسپارد گریه ی تلخ تو را...

 

و من رفتم و اکنون سالهاست

 

که در ذهن من آرام آرام ...

 

حیرت و بغض تو تکرار کنان، می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم:

 

که چه می شد که اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت .

 

--------------------------------

از دید سیب:

 

دخترک خندید و...

 

پسرک ماتش برد !

 

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

 

باغبان از پی او تند دوید

 

به خیالش می خواست،

 

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

 

از پسر پس گیرد !

 

غضب آلود به او غیظی کرد !

 

این وسط من بودم،

 

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

 

من که پیغمبر عشقی معصوم،

 

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

 

و لب و دندان ِ

 

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

 

و به خاک افتادم

 

چون رسولی ناکام !

 

هر دو را بغض ربود...

 

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

 

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

 

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

 

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

 

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

 

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

 

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

 

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

 

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت ......!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 12:0  توسط حسین نیکوکلام | 

چو بخت عرب بر عجم چیره شد

  همی بخت ساسانیان تیره شد

بر آمد ز شاهان جهان رو قفیز 

   نهان شد زر و گشت پیدا پشیز

دگرگونه شد چرخ گردون بچهر

    ز آزادگان پاک ببرید مهر

به ایرانیان زار و گریان شدم  

 ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ آن سر و تاج و آن مهر وداد  

 که خواهد شدن تخت شاهی بباد

کز این پس شکست آید از تازیان

    ستاره نگردد مگر بر زیان

چو با تخت منبر برابر شود  

 همه نام بوبکر و عمر شود

تبه گردد این رنج های دراز 

   نشیبی دراز است پیشش فراز

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر 

   ز اختر همه تازیان راست بهر

ز پیمان بگردند و ز راستی 

   گرامی شود گژی و کاستی

رباید همی این از آن آن از این 

   ز نفرین ندانند باز آفرین

نهانی بتر ز آشکارا شود 

   دل مردمان سنگ خارا شود

شود بنده ی بی هنر شهریار

    نژاد و بزرگی نیاید بکار

به گیتی نماند کسی را وفا 

   روان و زبان ها شود پر جفا

از ایران و از ترک و از تازیان

   نژادی پدید آید اند میان

نه دهقان همه ترک و تازی بود 

   سخن ها بکردار بازی بود

نه جشن و نه رامش نه کوهر نه نام 

   بکوشش زهر گونه سازند دام

بریزند خون از پی خواسته 

   شود روز گار بد آراسته

زیان کسان از پی سود خویش 

   بجویند و دین اندر آرند پیش

ز پیشی و بیشی ندارند هوش 

   خورش نان کشکین و پشمینه پوش

چو بسیار از این داستان بگذرد 

  کسی سوی آزادگان ننگرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 22:28  توسط حسین نیکوکلام | 


























+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 20:42  توسط حسین نیکوکلام | 

+ نوشته شده در  جمعه 19 فروردین1390ساعت 1:15  توسط حسین نیکوکلام | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
 پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت،ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
 در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 اسفند1389ساعت 12:12  توسط حسین نیکوکلام | 
برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.

پاکی آوردی - ای امید سپید!-
همه آلوده گی ست این ایام.

راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کشد لبخند
ننگ واری ست می تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.

مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!

تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام ...

خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 0:30  توسط حسین نیکوکلام | 

"مرد ١: می دونی در زمانهای قدیم آدمها وقتی  رازی داشتند که نمیتوانستند به کسی بگویند چه می کردند؟

مرد ٢: نه از کجابدونم

مرد١:می رفتند بالای یک کوه یا تپه بعد یک درخت پیدا می کردند زیرش چاله ای می  کندند بعد رازشان را توی چاله به آهستگی زمزمه می کردند آن وقت روی چاله را با خاک و گل می پوشاندند

مرد٢: چه احمق بازیهایی! اگه من بودم می رفتم یه زن خراب پیدا می کردم حالشو می کردم . بی خیال

مرد١:میدونی ... همه آدمها مثل تو نیستند."

اینها یکی از بی نظیر ترین دیالوگهای فیلم دوست داشتنی "درحال و هوای عشق" ساخته کارگردان چینی  کاروای وونگ است. فیلمی که در بهترین شکل ممکن این دوسته آدمها را نشانت می دهد. بعد دوربینش را تنظیم می کند روی دسته دوم و آن وقت است که می فهمی چقدر عاشقی بی نظیر است. دسته اول تقریبا اصلا نشان داده نمی شوند. گرچه وجود دارند. به دسته دوم خیانت می کنند. دلشان را می شکنند. قضاوت می کنند. ولی مهم نیستند حقیقتا. لذت ناب زندگی را دسته دوم آدمها می فهمند. هر چقدر هم که دلشان بشکند و هرچقدر هم که همه درباره شان بد بگویند یا قضاوتشان کنند یا بهشان خیانت کنند. هر چقدر هم که شکست بخورند. تنها شوند و حسرت بخورند. آنها کسانی هستند که رازهای دلشان را در سوراخها زمزمه می کنند. می دانی چرا؟ چون دلشان رازهای بزرگ دارد.آدمهای دسته اول دلشان را نمی شناسند.آدمهای دسته دوم  بزرگترین لحظات زندگیشان را نگاه های عاشقانه و گرمای دست دلداری دهنده زیر باران تشکیل می دهد یا یک سوپ گرم که عاشقانه برای بیماریت پخته شده باشد. آنها آدمهایی هستند که می فهمند شانه ای برای تکیه دادن و گریه کردن چقدر ارزش دارد. آنها آدمهایی هستند که می فهمند "هوای عاشقی" یعنی چه. خوب بلدند در هوای عاشقی نفس بکشند.

فیلم موسیقی بی نظیری دارد. نمی توانی اشک نریزی وقتی زن با قابلمه پر از غذایش به ارامی راه می رود و مرد می ایستد سیگار می کشد و نگاهش می کند و موسیقی می نوازد. نه اینکه اشک بریزی از غصه نه . اشک می ریزی از اینهمه شور. اشکی که فقط ما آدمهای دسته دوم می فهمیمش. چون خوب می فهمیم بالاترین مفهوم زندگی شور عاشقی است. غذای گرم و خانه گرم و کسی که دستانت را بگیرد و نگاهت کند و به صورتت لبخند بزند.

آدمهای دسته دوم دنیا برای عاشقی حتی نیاز به بوسه هم ندارند. کاروای وونگ آنقدر زیبا نشانت می دهد این بی کلامی و بی تماس فیزیکی بودن عشق را . حتی بی زمان و ناپایدار بودنش را هم.  که انگار تازه می فهمی اینهمه هیاهوی دنیا سر چی بوده  و چرا اینهمه شاعر و نویسنده و زن و مرد مدام ازش گفته اند. مطمئن باش اینها همه آدمهایی از دسته دوم بوده اند . آدمهایی که لذت ناب زندگی را با عشق چشیده اند و سعی کرده اند به آدمهای دسته اول دنیا نشانش بدهند.فریاد بزنند : دنبال چی هستین؟!؟!؟ همینجاست. نگاهش کنید!

"در حال و هوای عشق "  محصول سال ٢٠٠٠ هنکنگ با نام اصلی چینی  "گوناگونی سالهای زندگی" را حتما ببینید. موسیقی متنش را بارها و بارها گوش کنید. اگر خوب خوب فهمیدیدش ، اگر حس کردید زن و مرد فیلم را خوب درک می کنید، اگر با شنیدن موسیقی متن فیلم به آرامی اشک ریختید و در عین حال لبخند زدید و قلبتان سرشار از شور شد شک نکنید که از دسته دوم آدمها هستید. شک نکنید که هر چقدر هم که شکست بخورید - مثل زن و مرد فیلم- تنها شمایید که معنی زندگی واقعی را فهمیده اید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 10:4  توسط حسین نیکوکلام | 

داستان فیلم به قرن هفدهم بر میگرده در شهر سرمونا ایتالیا جایی که استاد نیکلا بوستی ویولنی رو برای پسر هنوز به دنیا نیامده اش می سازد اما همسر او در زمان زایمان به همراه فرزندش از دنیا میرود و نیکلا تصمیم میگیرد همسرش رو در وجود اون ویولن زنده کند... و از اونجا به بعد داستان فیلم برای ما سرگذشت سیصد ساله این ویولن قرمز را نقل میکند سرگذشت شگفت انگیزی که ما را به صومعه ای اتریشی در شهر وین نزد کودکی با استعداد که در یتیم خانه ی صومعه به نواختن این ویولن مشغول است و استاد سخت کوشش، به شهر آکسفورد نزد موزیسینی نابغه اما دیوانه که تنها هنگام فوران غریزه و شهوتهایش با معشوقش قادر به نواختن ویولن و ساختن آهنگی جدید است و از آنجا ، به بندر شانگهای در زمان اوج خفقان سیاسی که مردم چین استفاده از سازهای خارجی مثل ویولن رو جرم میدانستن و معتقد بودن نواختن آنها بر باد دهنده ی فرهنگشان است و در نهایت در زمان حال به مونترال کانادا نزد ساز شناسی خبره می برد و آنجاست که ویولن قرمز در میان انبوه طرفدارانش از جمله این پنج نسلی که در این سیصد سال دست به دست در میان آنها چرخیده قرار میگیرد و به حراج گذاشته میشود اما در نهایت...

فیلم رو میشه تقریبا به پنج اپیزود جدا از هم در پنج شهر و لوکیشن و پنج زبان نامبرده شده تقسیم کرد پنج اپیزودی که در نهایت زیبایی در کنار هم جای گرفتند تا داستان ویولن قرمز رو برای ما تعریف کنند...

چیزی که در طول فیلم منو بی نهایت تحت تاثیر قرار داد صدای زیبای ویولن بود که در هر داستان و هر نسلی پیروزمندانه ابراز وجود میکرد و در هر شرایطی نشان میداد که قهرمان فیلم اوست ، نه آدمایی که می آیند و میروند!

از دیگر نکات جذاب فیلم حضور پیش گویی بود که آنا (همسر نیکلا) قبل از مرگش از او خواسته بود تا آینده اش را بگوید و پیش گو در تمام طول فیلم قبل از شروع هر داستان از اتفاقات در حال وقوع حرف میزد و این از جذابیتهای چیدمان صحنه های فیلم بود که بیننده را مجذوب میکرد

از دیگر صحنه های جذاب، راز ویولن قرمز است که در پایان فیلم فاش میشود و گویی آنجاست که بیننده متوجه تمام ابهامات فیلم میشود

وجه اشتراک آدمهای داستان عشقی بود که نسبت به ویولن داشتند از کودک درون صومعه که شبها با ویولنش میخوابید گرفته تا موزیسین مشهور که عشق به ویولن برای او با ارزش تر از عشق به همسرش بود تا زن چینی عضو جزب که از ترس از دست ندادن ویولن توان نشان دادن عشقش را نداشت... همه و همه گویی وسیله ای بودند تا ویولن قرمز را در تاریخ ماندگار کنند و از او در برابر دشمنان و دوستانش محافظت کنند و دست آخر برای بدست آوردنش با هم به رقابت بپردازند بی آنکه بدانند سرنوشت ویولن قرمز رهایی ست و حضور او در هیچ کجا ماندگار نخواهد بود!

"ویولن قرمز" محصول سال 1998 کاناداست و اولین فیلم بعد از "خیال بزرگ" محصول 1937 هست که به بیش از چهار زبان (در مورد این فیلم پنج زبان) دیالوگ دارد. طوری که در تیتراژ فیلم هم به هر پنج زبان نام فیلم رو می بینیم. فیلمی از فرانسیس جرارد که فیلم نامه هم از آن خودش هست، ویولن قرمز یکی از شاهکارهای هالیوود است و برنده بیست جایزه بین المللی و یک اسکار شده است ، در دیدن این فیلم شک نکنید!  

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 8:44  توسط حسین نیکوکلام | 

یک‌شنبه غم‌انگیز

 (به انگلیسی: Gloomy Sunday — A Song of Love and Death) و (مجارستانی Szomorú vasárnap ) نام یک فیلم آلمانی و مجارستلنی به کارگردانی رالف شوبل است. این فیلم در سال ۱۹۹۹ ساخته‌شده است.

داستان فیلم

پیرمردی آلمانی به نام هانس ویک (بکر) همراه با همسر سالخورده اش بعد از گذشت نیم قرن به رستورانی در بوداپست سر میزند. او هنگام صرف ناهار از نوازنده می خواهد تا آهنگی قدیمی را بنوازد. چند لحظه بعد با دیدن عکس زنی بر روی پیانو دچار حمله قلبی شده و می میرد. عکس متعلق به دختر زیبایی به نام ایلونا (ماروزسن) بود که در زمان جنگ با همکاری مرد مهربانی به نام لاسلو (کورل) و پیانیست جوانی به نام آندریش (دیوروسینی) رستوران را اداره می کردند و...

پایانی غم انگیز

فیلم «یکشنبه غم‌انگیز» پایانی غم‌انگیز دارد. فلش فوروارد به زمان مرگ هانس ویک که در سالخوردگی، به عنوان یک تاجر قابل احترام به رستوران سابو بازگشته‌، پرده از واقعیت ماجرا برمی‌دارد.

اگر تا به آن روز صدها نفر در دنیا پس از شنیدن این آهنگ فراموش‌نشدنی، داوطلبانه به استقبال مرگ رفتند، این‌بار اما ایلونا و پسرش، از سابقه‌ی مرگ‌آور آهنگ استفاده می‌کنند و انتقام سابو و آندراس را می‌گیرند. جنایتی که در رستوران سابو اتفاق می‌افتد، دلخراش که نیست‌ هیچ، به آسانی توسط مخاطب درک می‌شود.

درست است که هانس ویک کشته می‌شود، اما این سوال بی‌پاسخ می‌ماند که چگونه بسیاری از تاجران جنگ که جان انسان‌ها را معامله می‌کردند، نه تنها از محاکمه می‌گریزند، بلکه در هیأتی دیگر، به عنوان تاجرانی قابل احترام فعالیت می‌کنند.

شاید امروز شنیدن موسیقی «یکشنبه غم‌انگیز» کمتر کسی را به فکر خودکشی بیندازد، اما وقتی بدانیم که بی‌بی‌سی و بسیاری از رادیوهای مطرح جهان، پخش این آهنگ را ممنوع کرده‌اند؛ بیش از پیش به تأثیرگذاری این آهنگ غم‌انگیز پی می‌بریم. یکشنبه غم‌انگیز... یا همان «جمعه روز بدی بود!»

درباره فیلم

صدها نفر در گوشه و کنار دنیا، پس از شنیدن آهنگ «یکشنبه غم انگیز» دست به خودکشی زدند. این سلسله خودکشی ها اولین بار در سال ۱۹۳۶ کشف شد؛ زمانی که پلیس بوداپست در تحقیقاتش درباره ی خودکشی کفاشی به نام جوزف کلر، متوجه شد که او در یادداشتی که پیش از مرگش نوشته بود، به سطرهایی از ترانه ی «یکشنبه غم انگیز» اشاره کرده بود.

موضوع اصلی فیلم «یکشنبه غم انگیز» به کارگردانی رالف شوبل، این آهنگ مشهور است که بر اساس رمانی نوشته ی نیک بارکو ساخته شده است. البته نویسنده ی رمان و شوبل که فیلم نامه ی فیلم را هم نوشته، داستان را در مسیری جدا از واقعیت های زندگی رزو سرس خلق کرده اند و این اولین امتیاز فیلم «یکشنبه غم انگیز» است.

چرا که واقعیت های بیرونی زندگی چهره های برجسته را زندگی نامه نویسان منعکس می کنند. فیلم ساز حرفه ای می کوشد با خلق داستانی غیر واقعی که محدودیت های روایت مستند را ندارد، به واقعیت های درونی کاراکتر اصلی دست یابد.

شوبل، به جای یک کاراکتر اصلی، داستانش را با سه شخصیت مرکزی روایت می کند. فیلم از انتهای داستان آغاز می شود. چشم اندازهایی از بوداپست و رودخانه دانوب، به فضای داخل رستوران سابو کات می شود که پذیرای میهمانانی سیاسی از آلمان است. سوژه ی اصلی این میهمانی، پیرمردی هشتاد ساله به نام هانس است که برای شنیدن یک آهنگ قدیمی به آن جا آمده است.

نقدی بر فیلم

هر چند این فیلم جوایز بهترین کارگردانی و فیلم برداری را از جشنواره ی فیلم باواریا دریافت کرد، اما طراحی صحنه ی فیلم، عاری از نقص نیست. قاب های کارت پستالی در فیلم فراوان دیده می شود که به باورپذیری فیلم لطمه می زند.

اشکال دیگر فیلم، بازی های آن است که دلیل اصلی اش به نقص های موجود در فیلم نامه برمی گردد. سه شخصیت اصلی فیلم در بستر انبوه حوادث و زیر سیطره ی واقعیت زندگی رزو سرس هستند و کمتر مجال مشارکت در خلق نقش شان را پیدا می کند.

با این وجود تک صحنه هایی از بازی هنرمندانه بازیگران در فیلم دیده می شود. اریکا ماروزان، با چهره ی زیبایش در نقش ایلونا، کمک زیادی به باورپذیری مثلث عاشقانه می کند. مثلثی که دوامش خیلی منطقی نیست. فریبایی اریکا در صحنه ای که آواز یکشنبه غم انگیز را می خواند.

آهنگ زیبای یکشنبه غم انگیز

یکشنبه غم‌انگیز نام آهنگی است که توسط آهنگ ساز مجارستانی "رزو سرس" در سال ۱۹۳۳ برای یک شعر مجاری که توسط لازلو خاور سروده شده‌است، ساخته شد. گرچه این آهنگ توسط افراد مختلفی خوانده شده‌است ولی معروف‌ترین آن بیلی هالیدی است که در سال ۱۹۴۱ اجرا شد. شایعات بسیاری وجود دارد که این آهنگ باعث تعداد زیادی خودکشی شده‌است.  "رزو سرس" در سال ۱۹۶۸ خودکشی کرد.‌‌BBC این آهنگ را ممنوع کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 7 اسفند1389ساعت 18:43  توسط حسین نیکوکلام | 
یک شب از دست کسی
باده ای خواهم خورد
که مرا با خود تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد
با من از هست به بود
با من از نور به تاریکی
از شعله به دود
با من از آوا تا خاموشی
دورتر شاید تا عمق فراموشی
راه خواهد پیمود
کی از آن سرمستی خواهم رست ؟
کی به همراهان خواهم پیوست ؟
من امیدی را در خود
بارور ساخته ام
تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری از جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت
مست از شوق تو از عمق فراموشی
راه خواهم افتاد
باز از ریشه به برگ
باز از بود به هست
باز از خاموشی تا فریاد
سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلک ببین
گر مرا می جویی
سبزه ها را دریاب
با درختان بنشین
کی ؟ کجا ؟ آه نمی دانم
ای کدامین ساقی
ای کدامین شب
منتظر می مانم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 دی1389ساعت 14:46  توسط حسین نیکوکلام | 

نظر شخصی خودم :

این فیلم یک فیلمی است بیش از حد واقعی ، چه بسا الان در هرجایی که تصورش راهم نمیکنیم اتفاقاتی ازین دست در حال وقوع میباشد. واقعی بودن این فیلم منجر به کشته شدن کارگردان فیلم گردیده است.فیلم مستقیما فاشیسم را نشانه رفته و بدون هیچ گونه محدودیتی راه خود را ادامه داده و حرف خود رابیان نموده است.   

من بخاطر صحنه های منزجر کننده توصیه نمیکنم کسی این فیلم را ببیند ولی در عین حال همه باید این شاهکار پازولینی را ببینند.                                                                                                   

برای اطلاعات بیشتر متن زیر را که از وبلاگ دل نمک میباشد مطالعه فرمایید.

 سالو : ۱۲۰ روز در شهر فساد

بله، سالو فيلمي تهوع‌آور است. شكي نيست. اما آيا اين تهوع از نوع ترسهاي فيلمهاي علمي تخيلي يا ترس از موجوداتي غيرواقعي نظير جن و پري است؟ آيا پازوليني چيزي غريب و بدون وجود خارجي را در ذهن مي‌پروراند تا با بازسازي آن در مقابل دوربين بيننده‌اش را آزار بدهد؟ آيا همه اينها باعث مي‌شود كه پازوليني را به رواني و ساديست بودن محكوم كنند _كما اين كه بارها اين كار را كرده‌اند_؟ آيا هرآنچه در سالو وجود دارد در جهان واقعي و پيرامون ما به چشم نمي‌خورد؟ مشكل پازوليني مرض ساديسم و مازوخيسم نيست. مشكل او جسارت و بي‌پروايي است. كار او از همين جا مي‌لنگد كه سينما را را از قالب سرگرم‌كننده بيرون مي‌كشد و بوسيله اين زبان واقعيتهاي تلخ را تنها يادآوري مي‌كند. اين يادآوري است و فقط يادآوري است. آيا يادآوري يك واقعيت تلخ مي‌تواند بيماري باشد؟ اين همه بدنامي پازوليني از چه چيز ناشي مي‌شود؟ از اين كه مي‌دانيم در عصري جنون‌زده با آدمهايي ماليخوليايي زندگي مي‌كنيم اما دوست نداريم كسي آن را به ما گوشزد بكند. پازوليني همين نكته را نمي‌دانست _و يا مي‌دانست و وقعي نمي‌گذاشت_ كه بدنش زير چرخهاي اتومبيل خودش خرد شد. اين فرجام پازوليني بود، مصداق اين سخن: «زبان سرخ سر سبز دهد بر باد!»

                                                                   بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آذر1389ساعت 16:32  توسط حسین نیکوکلام | 
غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد
دارد این یارانه ها استان به استان می رسد
 
مبلغش هرچند فعلا قابل برداشت نیست
موسم برداشت حتما تا زمستان می رسد
 
در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود
بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد
 
چند سالی مایه داران حال می کردند و حال
نوبت حالیدن یارانه داران می رسد
 
شهر، کلا شور و حال دیگری بگرفته است
بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد
 
آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند
آن یکی با دنبکش، باباکرم خوان می رسد
 
عمه صغری پشت گوشی قهقهه سرداده است
شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد
 
مش رجب آن گوشه هی یکریز بشکن می زند
خاله طوبی هم کمر جنبان و رقصان می رسد
 
تا که بابام این خبر را در جراید خواند، گفت:
خب خدا را شکر، پول کفش و تنبان می رسد
 
مادرم هم خنده ی جانانه ای فرمود و گفت:
پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد
 
بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:
خرج استخر و سونام، ای جانمی جان، می رسد
 
خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک
تا بگیرد آنچه را فعلا به ایشان می رسد
 
اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب
تا ببیند پول چندین لول، الان می رسد
 
خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند
طفلکی از دور با چشمان گریان می رسد

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت 17:16  توسط حسین نیکوکلام | 
من باید برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب..
یه هو وسوسه شدم رفتم توی ناممکن ها!
تو ناممکن, فیل هوا میکردن؟
آره ! خوب ! فیل هوا !!
که می خواستی برگردی به کودکی؟
آره , خوب , پشت سوال
کی تا حالا برگشته به کودکیش؟
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم , میخواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه!
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها , خیره گی ها , خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر
من!
من باید برگردم ,
تا تو قبرستون ده , غش غش زیسه برم
به سگ از شدت ذوق , سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه!
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده
کلید کهنه صندوق عجائب , لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست؟
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه,
من باید برگردم تا به مادرم بگم , من بودم که اون شب ,
شیربرنج سحریتو خوردم
من بودم , من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم...

نوشته م.ز.ق

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 آبان1389ساعت 23:25  توسط حسین نیکوکلام | 
 دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبد
که عمر خویش می خواهم
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم
نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید که
عمر خویش می خواهم، پسم ده  رویایم را
برایش قصه گفتم دوش، که تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
یارم کو؟ برایم قصه او گو
ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
وای! پاسخ گو
بهارم را کجا راندی؟
 نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ
حالا آشیانت کو؟
یار مهربانت کو؟
دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست
یار مهربانم نیست
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم

رویایم نیست
توانم نیست

+ نوشته شده در  جمعه 2 مهر1389ساعت 9:30  توسط حسین نیکوکلام | 
 

وقتی از من جدا شد ، گفت : 
" گل قشنگم ، اگر صدسال پس از مرگم گورم را بشکافی و قلبم وجود داشته باشد ، خواهی دید روی آن نوشته شده : فقط تو را دوست دارم "

 

داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 17:30  توسط حسین نیکوکلام | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 17:29  توسط حسین نیکوکلام | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 17:28  توسط حسین نیکوکلام | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مرا کسی نساخت!
خدا ساخت!
نه آن چنان که کسی می خواست!
که من کسی نداشتم ؛
کسم خدا بود ، کس, بی کسان!
او بود که مرا ساخت!
آنچنان که خودش خواست!
نه از من پرسید نه از آن من دیگرم…
مرا روی زمین تنها رها کرد ،
عاق آسمان…
کسی هم مرا دوست نداشت….
وقتی داشتند من را می ساختند ،
کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد…
وقتی داشتم شکل می گرفتم ،
صورتم طرح می شد ،
چشمهام رنگ می خورد ،
بینی ام نجابت می گرفت ؛
فرشته شوخ و مهربان و نازک پنجه ای ؛
با نوک انگشتان سحر افرینش آن را صافو صوف و تیز و عصیانگر و مهاجم نمی ساخت…
وقتی داشتند قامتم را بر می کشیدند ؛
خویشاوند شاعر و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار با لای من کند…
وقتی خواستند که کار دل را در سینه ام اغاز کنند ؛
هیچ کس نبود تا برود بگردد و از خزانه دلهای خوب بهترین و نازترین و نازنین تزین را انتخاب کند…
وقتی داشتم روح می پذیرفتم…
آشنای مهربان و دلسوزی نداشتم تا از نزهتگه ارواح فرشتگان بهترین را انتخاب کند ،
تنها بودم ؛
چون اکنون…
(دکتر علی شریعتی)
(اول کتاب هبوط)

اگر نتوان آزادی و عدالت را یک جا داشت و من مجبور باشم
میان این دو یکی را انتخاب کنم آزادی را انتخاب می کنم
تا بتوانم به بی عدالتی اعتراض کنم.

نوشته های پیشین
مرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
تیر 1389
آرشیو موضوعی
اخبار
کتاب
داستان
متفرقه
فیلم شناخت
تاریخ ایران و جهان
پیوندها
IMDb فارسی
سایت IMDb
حمیدرضا مشیر
خورشید خانوم(سماء)
آهنگهای قدیمی
آپلود عکس
آپلود عکس2
خاکستری تر از باکره گیم
اطلاعات مفید کامپیوتر و اینترنت
کتابهای صوتی
۩ جملات حکیمانه ۩
My Movies In IMDB
مهدی مریخی
بلاگ اسکین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM